تبليغاتX
مراکش
 

 

آقا ما با این بلاگفا مکافاتی داریم  دیوونه ست این بلاگفا قاطی می کنه امنیت هم نداره مراکش رو بردیم بلاگ اسپات

مطلب تازه ام را در بلاگ اسپات بخوانید

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:17 توسط ماه گیر پیر |


مثل یک گروهبان زهوار در رفته

کلمات را به خط کردن

به صف کردن

به چپ چپ چپ چپ

چپ کردن

چپاندنشان توی یک یونیفورم کمی از سبز و بیشتر از خاک

هزار بار این میدان را دور زدن

کسی نشدن

و این پوتین های قزمیت .

این گروهبان را دوباره باید برق انداخت

به دندانهاش برگرداند

از سوی چشمها که ناپدید

قشنگ توی چشم هاش خیره شد

با لبخندی که بال بال زنان می آید

گنجشک

می نشیند کنج لب

تا نیازی به کشیدن کبریت نباشد

برای روشنایی

چهره ای که شاید

روزی

روزگاری

ماه.

کمی از ماه و

بیشتر هیچ

مثل یک گروهبان از شکم گنده

از سر هیچ

کلمات را به سر دواندن

از اشاره ؛

خبر هیچ

از دندانها افتاده

از سوی چشمها ناپدید

دیگر هیچ

کله ی سحر پا شدن

تا بوق سگ

توی این میدان

تا مگر کسی شدن

تا مگر هیچ

مثل یگ گروهبان قدیمی

غر غرو

از این کلمه

آن کلمه

و حتا آن کلمه

یک نخ ارتش آزادی بخش خواستن

ساختن

نتوانستن

اینهمه دویدم

چپ چپ چپ چپ

تا جایم را با یک بلوط عوض نکنم

با یک کف دست زبری

زغالی در اندرون

و غباری که دیگر رفته تا مغز استخوان

می خواهم باران

بیاید

سری به خانه ی من بزند

با نام کوچک دوست دخترم

همه ی فصلها را ارث باباش کند

و بزند

فقط بزند

فقط بزند

مثل یک سرباز جنون زده

انگشت بر ماشه

بچکاند و

این غبار را زمینگیر کند

برگرداند به صاحبش یا

و این گروهبان ؛ هفت و هشت را بگذارد و

حشری خیره نشود در سر بازانش

سربازانی از جو هر رقیق

دهان گرگی ها

پروانه رفته ها

تن رفته ها به ویرانی

قوس و قزح زده هایی

کی بود کی بود من نبودم

بارانی که می بارد

همه را می رماند

می رمباند

کسی در خطش نیست

در صفش

یکی این چپ

یکی آن راست

یکی اصلا رفته

سوی چشمها کیست ؟

انگشت بر ماشه قبل از چی ؟

اینجا قرار نبود

من با کی ام ؟

بیشتر سبز و کمی از خاک

گروهبان بند نمی شود

و این میدان می گردد

و پوتین های قزمیت

تا مگر

مگر

هیچ

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:32 توسط ماه گیر پیر |

 

من تو  انحنای  کمر یه گرگ  زندگی می کردم . یه خط تند و تیز بودم. از همونایی که انگار خیلی عجله دارن و مث  برق و باد  از کنارت  میگذرن. بابا و مامان اینو نمی دونستن. حتا نمی دونستن خودشونم  یه مشت خط و خطوط الله بختکی هستند. بابام یه خط جیر بود؛ از اون خطهایی که  مث چی محکم ان.. .مامانم یه خط حریر بود ؛ ازاون خطهایی که مث روخونه ی میسا لالالالالا اول از گوشت میگذرن بعد  خودشونو میکشونن به چشمات و یه" آبی"  برای همیشه بیچاره ت می کنه . بابام گاهی به مامان میگفت " میسا میسا .... و این دقیقا وقتی بود که بابا قرارشو از کف میداد؛ رنگاش سراسیمه می شد و خط جیر؛ یه خط اسب  بی درو پیکر می شد 

 تو خیابون خطهای زیادی  این ور و اونور می رفتند؛ بی اونکه خودشون بدونن خطن. آدم راجع به خودش افکار احمقانه ای داره؛ بیش از اونیکه فکر میکنین احمقانه ست   فکر میکنه همه چی همینه که هست  

خط های جیر ؛ خطهای تیر ؛ خطهای فقیر ؛ خطهای حریر ؛ و خطهای دیر؛ اینا کل خطهایی بودن که من باهاشون سرو کار داشتم . زندگی منو اینا ساخته بودن.  عاشق خطهای حریر بودم ؛ خطهای حریر عموما خوشگل بودن از اونایی که وقتی می بینیشون یه احساس ضعف میاد و ته دلتونو یه جوری میکنه.  من وقتی بعضی از این خطها رو می دیدم   از گرگم پیاده میشدم و یه خورده میشستم رو خاک ؛ اینجوری ضعفم از بین میرفت . وقتی عایشه رو می دیدم این شکلی می شدم از اون تخم جنا بود یه خط حریر بی پدرمادر  هنوز نمی دونست شبا وقتی همه خوابن باهاش چیکار می کنم اگه  می دونست یک قشقرقی بپا می کرد که اون سرش ناپیدا.

هزار جور داستان می ساختم تا دلشو به دست بیارم ؛ یه لشکر و تارو مار می کردم ؛ با دزدای دریایی درگیر میشدم ؛ گاهی یه عاشق پیشه ی بی نوا می شدم  که تو کوچه ها  آواز میخونه_  یه کولی دربدر که صداش خیلی زیباست آدما وقتی صداشو میشنون بیهوش میشن اینقده سحر صداش  کاریه_ وقتی اون کولیه _ که من باشم _ راه می افتاد تو کوچه ها همه پنجره های خونشونو باز می کردن  و سرشونو بیرون می آوردن بهم لبخند می زدن و خدا خدا می کردن که من عاشقشون بشم.  گاهی وقتام یه قهرمان اتومبیل رانی بودم  که مث برق و باد از همه رقبام جلو می زدم و  شاخ همه شونو میشکوندم و عایشه ؛ یه دل نه! صد دل عاشقم می شد و از خوشحالی به گریه می افتاد.  نمی دونم چرا  فکر می کردم قهرمان اتومبیل رانی باشم بهتره  الان که فکر می کنم می بینم اگه فوتبالیست بودم شاید  بهتر بود .

گاهی وقتاعایشه یه فیس و افاده هایی می اومد که نزدیک بود قیدشو بزنم . گاهی یه حرفای احمقانه ای میزد که آدم چارچشمی حیرون می موند ولی خب زود این چیزا یادم میرفت و چشاش منو به کشتن می داد  و من باز باید یه تنه اونو از چنگ دزدای دریایی نجات می دادم . آخرش با زخمای زیاد رو پوستم عایشه رو نجات می دادم ؛ اونم میشست و با اشکاش که بوی بابونه می داد زخمامو  خوب می کرد . انگشتاش اینقدر ملایم و بی ریا بود که  بی هوش می شدم

حس می کردم تنها کسی که می دونه همه مون خطیم عایشه ست و تنها کسی که میدونه من تو انحنای کمر یه گرگ زندگی میکنم اونه . گاهی یه چیزایی نشون می داد که حس می کردم بی سبب  نیست که زنده ام  مثلا می گفت  :گرگت امروز  خیلی خوشحاله  چیزی شده ؟

یا: گرگت امروز  یه رنگایی بین  تند باریزان و نارنجی بیساره  خبری شده ؟

 اینا همه باعث می شد که من بیشتر بیچاره ش بشم و گمونم اونم می دونست داره خوب میزنه به یه جاهایی که نتونم  عمرا بلن شم از جام.

خدا می دونه دیگه چه کارایی که براش نکردم چه داستانهایی که براش نساختم خودمو به چه آب و آتیشها که  نزدم اما خب آخرش خیلی غم انگیز رقم خورد . رفتم خواستگاریش و اونم زنم شد .  حیف.

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:19 توسط ماه گیر پیر |

نمی دونم چی شد که یهو هوا برمون داشت "شراب" بسازیم در" قدح" بریزیم و" باده گساری" کنیم این در قدح ریختن و باده گساری کردن رو از یه بیت از یه دیوان کت و کلفت از یه شاعر دائم الخمر کش رفته بودیم شاعرش گمونم مال خیلی وقت پیشا بود اینقدر دور که اگه برگردی دستاتم سایه بون چشات کنی مث غبار یادت می آد. دیوان کت و کلفت مال بابای کت و کلفت یکی از بچه ها بود. باباهه سبیلاش اومده بود تو دهنش از اون یغورا که آدم اصلا تو کتش نمیره که یه همچو آدمی اهل خوندن شعر و این جفنگیات باشه بیشتر میخوره مرد عمل باشه تا اینکه یه گشاد شعرخون . به هر حال همین یه بیت کلن مسیر زندگیمونو تغییر داد زندگیمون قرار بود از یه خیابونی به اسم "ماهزاد" بگذره ولی تغییر مسیر داد و از خیابون " دو قدم و یک " گذشت. اولین چیزی که نیاز داشتیم کلی انگور بود بعد یه خمره ؛ و روزها و شبهای زیادی ؛ خورشید خیلی؛ پا چن تا ؛که این قلمو داشتیم علی الحساب . یه قرون دو قرون رو هم گذاشتیم تا بشه کلی پول. ما جانانه زور می زدیم تا کلی پول زود دستمون بیاد ولی یه خورده وقت برد . خورشید و پا آسون بود حتا روزها و شبهای زیاد . مشکلمون انگور و خمره بود . خمره قرار بود از خاکی گوشتی و قرمز ساخته شده باشه . تموم مغازه ها و مراکز خرید رو زیر پا گذاشتیم ولی دریغ از حتا یه خمره با خاک گوشتی قرمز. البته خمره تا دلتون بخواد بود ولی جنسی که ما میخواستیم نبود. گاهی امیدمون در هم می شکست و نزدیک بود قید یه همچو چیزی رو بزنیم حتا می گفتیم خب اگه این خمره نشد یه خمره ی دیگه . حتا پامونو از گلیممون دراز تر می کردیم و می گفتیم : مگه فرقش چیه ؟ ولی بعد به خودمون می اومدیم در گاله مونو می بستیم خودمونو مجبور می کردیم مجبور و ساکت بمونیم و همون خمره رو بخوایم. یکی از ما گفت : بهتره خمره خودش پیدا شه وگرنه خودمون می سازیمش چیزی که زیاده خاک گوشتی قرمز این خبالم از سرش بیفته که ما قیدشو می زنیم کور خونده. مام کله های از بیخ تراشیده مونو تکون دادیم و حرفاشو تایید کردیم . خمره با پای خودش جلومون سبز شد. صاب مغازه گفت : همین یکی مونده

مام بی چک و چونه ورش داشتیم . البته یه مشکل دیگه هم داشتیم.( صدای اذون )(باباهای مسلمون)( اعتقادات مذهبی) پس مجبور شدیم از همون روز یه گروه زیر زمینی شیم بریم تو یه زیر زمین و گناه بزرگمونو مرتکب شیم. یه گناه شیرین و بولهوسانه . ما یه مشت بچه ی "خط مخوان :بودیم و مطمئنا اگه باباهامون می فهمیدن خیلی شوک زده نمی شدن و می گفتن : فکر نمی کردم یه همچو آدمایی شده باشین ولی خیلیم بعید نبود و شاید حتا با این حقیقت تلخ کنار می اومدن .

از این حرفا گذشتیم و رفتیم انگور بخریم یکی از بچه ها گفت : فصلش که نگذشته؟ یکی دیگه دس کشید رو گردن عرق خورده شو گفت : گمون نکنم

بعد نگاه کرد ببینه آفتاب کورش می کنه یا نه گفت : آفتاب کورم کرد ؛نه فصلشه ؛ دیر نکردیم.

انگورا رو ریختیم تو یه تشت خیلی بزرگ. از اون دونه درشتای بی صاحاب بودن. همون دونه هایی که اندازه ی یه زن باردار لذت بخشن . با پاهای کثیفمون رفتیم تو تشت و انگورا رو چلوندیم . چالاپ چالاپ انگورا وادارمون می کرد بیشتر لغد کوبشون بکنیم. وقتی انگورا آش و لاش شدند بردیم روی بوم تا خوب خورشید هم لغدشون کنه ؛ بره تو استخونای نرم و گوشتیشون بخوابه . تو گوشتای لگد مالشون موذیانه کارایی بکنه که قراره همون کارا رو شراب تو تن ما بکنه یه کار موذیانه و خوب. بعد نوبت شبها و روزها روزها و شبها شد. این قسمتش کلی اعصاب خوردکن بود. بعضی از ما که خل و چل بودن می رفتن و شبونه به شراب هنوز حال نیومده و بالغ نشده ناخنک می زدن؛ انگشتشون فرو می کردن تو اون خون جیگر و می ذاشتن تو دهنشونو خیره می شدن به یه نقطه ای که کلن نبود و می رفتن تو یه بحری که از هزار کیلومتری هم صداش بالانمیومد و منتظر اتفاقی میموندن که عمرا پا نمی داد و از راه نمی رسید و اونا بیخود و بیهوده روزا و شباشونو تلف می کردن. ما که یه خورده عاقل تر و دوقدم جلوتر بودیم می دونستیم و تو دلمون بهشون می خندیدیم تا اینکه اون روز موعود رسید. در خمره رو که باز کردیم همون چیزی که می خواستیم شده بود یکی از ما که فرق نمی کنه کی بود یا نبود گفت : از کجا بدونیم ؟ من گفتم : از کجا نمی خواد خودش داره میگه. بعد زل زدیم به دهن خمره ببینیم چی میگه .میگفت :چرا معطلین؟ بزنین دیگه ؟

خواستیم بریم تو کارش که اون بیت به تمامی یادمون اومد و فهمیدیم یه چیزی کم داریم و بدون اون اصلا خوردن شراب صرف نمی کنه و اون "ساقی سیمین ساق " بود . کارمون دراومده بود. اسم یه دوجین دختر رو نوشتیم رو یه کف دست کاغذ و بهشون زل زدیم ببینیم کدومشون ساقی سیمین ساق شه بهتره . "هاورا" با اون موهای شلال ؛چشای شرابترش . "میاها" با اون اندام نازک که می تونست رودخونه ها رو گیج واگیج بفرسته بغل ننه شون. " رایما" که وقتی حرف می زد دوست داشتی تا آخر عمر بشینی و گوش شی فقط دو تا گوش نه بیشتر نه کمتر. یا "عایشه" آه عایشه ؛ راهی نبود. غیر عایشه کسی نمی تونست ساقی شه. هیچ هم نیازی به تعریف و تمجید نبود. کسی هم نمی خواست چیزهای آفتاب عیان رو شرح بده . حالا باید می رفتیم پیش عایشه و می گفتیم: خرابتیم بیا

عایشه گفت : زندگی قرار نیست از خیابون ماهزاد بگذره ؟ گفتیم نه . عایشه دس دس کرد و پا پا کمی به خیابون ماهزاد فکر کرد یه نمه اشک اومد تو چشای قهارش و دیگه نخواست ادامه بده یه دفترچه کوچیک با جلد قرمز بیرون کشید و خیابون ماهزاد و از زندگیش خط زد و گفت : من آماده ام

یه بار دیگه بیت رو مرور کردیم ببینیم چیزی کم نیست . بیتو شخم زدیم زیر و رو کرده با شرحهای بی نهایت مقابله کردیم و دیدیم همه چی آماده ست .عایشه هم در و خمره رو باز کرده بود و می گفت : هوم م م م م از اون قاتلاس

بعد دور گردید و قرار شد در شط شراب سفینه مونو بندازیم.

 

پ . ن : بلاگفا بد داره حالگیری می کنه موندم همینجا بمونم یا برم مراکش تو بلاگ اسپت ؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:26 توسط ماه گیر پیر |

 

 اگه تو اون فضا بودم  اسمم "مینسو" بود  از گروه سین شیان. مینسو  فکر کنم اسم خوبیه یه کش و قوسی توش هست  یه آوای خاص هم داره  گیرم فقط  تو گوش من یه همچو طنینی داشته باشه  حالا گیرم بابام یا هر کی  که قراربوده  رو من اسم بذاره  با یه قلم مو  که آغشته ست به یه مرکب سیا سیا و چرب  یه چیزایی کشیده باشه روو یه کف دست پوست  و مثلا گفته باشه "کایدو" . وقتی گفته کایدو لباش مث یه در دولته ی خشک که هیچوقت رنگ لبخند ندیده  تکون خورده . اگه بخوام تن بدم به این اسم بعدش  باید تن بدم به  چهره های سنگی . راه رفتنهای اردک . اخمای تو هم وقت خوردن ساکی .هی دولا راست شدن. سر به آستان فلان یارو ساییدن . یه جوری نشستن که عذاب الهیه انگار  و دست بردن به تیغ .با اون شیوه ی واقعا غلط و هزار تا چیز دیگه  که من یکی زیر بار هیشکدومشون نمی رم.  . آدم باید هر لحظه منتظر مرگ باشه . سامورایی بودن اصلا ارزششو نداره . من فقط دوست دارم  قلممو بکشم  رو تن کاغذ . چشمای بادوم تلخ یکشم . یا یه دختر تو یه کیمونوی یه بهار و همه گلها . یه عیاش باشم . مینیاتورا رو سیاحت کنم .دوست داشته باشم یه مشت خط و خطوط یله باشم تو نگاه اون دختره . مسلما اول طردم می کنن  بعد یه تیغ میدن دستم که خودمو ناکار کنم .بهم میگن : پسره بی خاصیت . باباهه با اون چهره ی سنگیش که یه اخمم آورده تو پیشونیش و سرشو تکون تکون تکون میده  این حرفا رو بهم میزنه

_ پسره ی بی خاصیت  خودتو خلاص کن  آبروی  سین شیانها رو بردی

من فقط نیگاش می کنم چشام بی حالته از بس که بالا انداختم

_ خودتو مث یه سامورایی بکش

من که یه سامورایی نیستم

خودتو خلاص کن

  بعد میره رد کارش من یه جرعه ساکی میندازم بالا و میگم : برو بابا  و یه سکسکه پشت بندش میاد  .

پر واضحه که باید برم. این اتاقهای چوبی رو ترک کنم. این  درها و پنجره های کشویی و شبهای ماهتاب پرده در.  ولی خب من هر جا برم  یه گندی می زنم  حالا خیلیا هستند که مدام گند می زنن  ولی من یه آدمیم از خاندان سین شیان و  این بی بند و باری میرسه به گوش بزرگ خاندان  و اونم مجبوره دستور بده چن تا سامورایی کون نشور بیان و دخلمو بیارن.  اون ساموراییا به خیالشون که من یه بچه اشراف زاده ی ساکی خور بی عرضه م پا میشن اردک رفتار میان دنبالم . سرک می کشن تو این  مسافرخونه تو اون خونه  تو مکانهابی بدنام . تو خط سینه ی فلان اونکاره .... چون فکر می کنن من یه همچو جاهاییم . ولی منو پیدا نمی کنن. بهتره که پیدا نکنن چون از ماتحت جرشون میدم تا پس کله .  درسته من یه عرق خور؛ ساکی خور؛ یا هر چی؛ هستم ولی خب  همون رفتاری رو که با قلم دارم با این شمشیر اصیل سین شیانی هم دارم.من هم یه استادی داشتم  که از رو یه کتیبه ی سنگی مال هزار سال پیش موزشم می داد .پیر بود بیش از هر چیزی که میتونی تصورشو بکنی اینقدر پیر بود که آدم فکر می کرد  هر لحظه دنیا ممکنه  یه بلایی سرش بیاد  مث این بود که خدا بخواد سرشو بذاره و ما مخلوقات کم طاقتشو تنها بذاره . خیلی سن نداشتم  شاید اندازه ی انگشتای یه دست که سر و کله ش پیدا شد با اون کتیبه ی زیر بغلش پر حرکت و برش و اعداد راز آمیز بود . زیر نظر اون رشد کردم بابا هیچ مخالفتی نداشت انگار دهنشو دوخته باشن لام تا کام چیزی نمی گفت .من هر خطی که به تعداد سالهای عمرم اضافه می شد پر می شدم از حرکات  زیر بالا  قرمز سین شیانی آگا اوکی تی .میستاوینو  آکیستینی  پر می شدم از هیولا ه و شرابهایی که به عمرم ندیده نخریده نچشیده بودم . این سالها بعد مدتی از یاد همه رفت حتا از یاد بابا پیرمرد اون روز  آخر گفت : کامرانی کن . من گفتم : حتما استاد  حالا اون ساموراییا دنبالمن که دخلمو بیارن  نه به ذهن اونا  که حتا به ذهن جن هم خطور نکرده  که من مینسو عیاش وقتی دست ببرم به شمشیر وقتی پاش بیفته می تونم یه لشکر و از کمر دو نیم کنم یه نیم بیفته یمین یه نیمه یسار .  بعد با اون کون نشورا رفتاری می کنم که عبرت سایرین شه .ولی من بیشتر مشتاقم انگشتم به  مرکب سیاه و چرب آغشته شه تا خون.  برا همین مث بزدلا مدام از اونا قایم میشم . اما یه صبح پر مه منو تو یه  کلبه پیدا می کنن  تا تیغو بالا میارن که ... یه بابایی در کلبه رو باز می کنه  اونا بر میگردن که ببینن یارو کیه . یه لحظه غفلت اونا باعث میشه من از یه در دیگه جونمو وردارم و بزنم به چاک .شایدم جون اونا رو بذارم همچنان تو تنشون نفس نفس بزنه . اونام  اردک _ دو دنبالم می کنن  ولی من مث باد خودمو می رسونم به  رودخونه چی چی نی  و می پرم رو یه کرجی و کرجی بان خوابالودم  چوب بسیار بلندشو می کنه تو ماتحت آب و روونه میشیم اون گوشه ی دیگه ی  دنیا . ساموراییا دیر می رسن- نیست اردک رفتارن سرعتشون پایینه_   سرشونو خیلی مضحک تکون تکون می دن و  ناراحتن . چهره های سنگیشون و اخم پیشونیشون مثال زدنیه .

 

من اون ور ساحل پیاده میشم  و یه پول سیا میذارم کف دست کرجی بانه که یه پیرمرد مو تنکه خوابالوده  سرمو می ندازم پایین و هی می رم می رم می رم می رم  یه دفه  می فهمم وسط یه صداهاییم سرمو بلن که می کنم  می بینم وسط دو تا لشکرم  همه سامورایی و کله خر؛ 

اینجا شما باید دوربیتونو بیارین بالا رو نقطه ای که منم  زوم کنین ولی برین بالا بالا بالا بالا  من و وسط یه دشت که اینورش لشکره اونورش لشکر  می بینین  ساز و برگای لشکرا رو هم می بینین می فهمین وسط چه بلبشو و وایلایی قرار گرفتم  یه دفه لشکر به جنبش در میاد  دوربین شمام همینطور  من موندم چیکار کنم پا می ذارم به فرار  یه جای خالی از شمشیر و نیزه پیدا نمیشه .  نیزه ها از دنده ها تو می رن شمشیرها رو پوستها یادگاری می نویسن خر تو خری میشه عجیب من سعی می کنم  چن نفر رو زخمی کنم صرفا تا بتونم در برم . همه می خوان بکشن واسه چی ؟چرا؟  معلوم نیست. جای پرسیدن نیست جای کشتنه . فقط قراره نوک تیز شمشیر یا نیزه شون  یه پهلو یا یه سینه  رو بدره بره اون توو  با خون برگرده . من خودمو می کشم کناری و رو زخمهام گریه می کنم تا خوب شن.  چن تا بخت برگشته ی زخمی رو هم اینجوری مداوا می کنم ولی خب اشکای من  ته می کشه.   بازم سرمو می ندازم پایین و میرم می رم می رم  می دونم سایه اون ساموراییا دنبالمه ولی بی خیالشون میشم  انکارشون می کنم تا اینجوری سر از یه جایی در بیارن که  به گریه بیفتن و ادامه می دم

من اون ور رودخونه ی چی چی نی  با یه دختره آشنا میشم دختره اسمش کیتایا ست . کیتایا از اون دخترای ماهه  از اون شکلاتهای دم عصر  میریم خونه شون میگه شما مسافرید؟  من مث ساموراییای احمق سرمو تکون می دم . می ترسم چهره مم سنگی شده باشه و اون بال بال زدنا  سراغ منم اومده باشه . ولی می دونم این اضطراب مال چیز دیگه ایه  . یه لبخند ریز مث قطره های یه چشمه ی  نازک میاد رو لباشو دندوناشو آفتابی می کنه من نزدیکه به دست این دختره کشته شم  به دست لبخند کیتایا یعنی . که اون  لبخندشو تموم می کنه و من جون سالم به در می برم. میگم: من یه مطرودم . فکر کنم یه مطرود  خیلی جذاب  باشه  واسه همین منو به مراسم چای دعوت می کنه  چن تا برگ سبز چای  تو یه قوری چینی دم می کنه و طی یه مراسم آیینی خاص  مجبورم می کنه چایی رو بنوشم  من دست و پامو گم می کنم  چای رو هورت می کشم  لبخنده باز میاد رو لب کیتایا . بعدش من تقاضای بوسه می کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:7 توسط ماه گیر پیر |

 

دو تا پیرمرد بودیم ( هستیم ) غرغرو با عصاهای بید لرزون می رفتیم ( می ریم )  می شستیم ( می شینیم )  تو پارک رو اون نیمکت همیشگی . خودمونو ( می سپریم ) میسپردیم به تندبادهای حادثه و دختران اسکیت باز .دخترای نوبالغ رو دید می زدیم ؛ که چطور پاشونو می کنن تو اون کفشای سیار مسافر یا هرچی  و بعد  دنیا می افتاد رو دور تند و  همه چی می شد دو دقیقه ..خاصه اون دختری که مث یه دستخط نفیس مونده از عهد قجر بود. از همون دستخطهایی  که یه منشی تازه سال  یه روز به هوای یه روز دیوانی شدن مرقومه ی حضرت اجل رو ریخته رو یکی کاغذ این کف دست ؛ حالا اون دستخطه اون روزا چی شد  چی نشد مچاله شد  یا  نشد  افتاد کدوم گوشه ؟ الله اعلم . ولی امروز شکل  یه دختر اسکیت باز  داره جلو چشم دو تا پیرمرد دست از جان شسته  رقص میاره تو کمرش و یادمون میاره یه روزایی تو صید ماهی قزل آلا چه شرهایی بودیم ما دو تا . ما بیشتر به هوای خودکشی میایم این پارک . چشم می دوزیم به این دختر اسکیت باز ؛ قد بلند ؛ لاغر  که یه مرگ شیرین ؛ بی خوف و بی درد داشته باشیم ؛ یه مرگ تو یه " آن "

تق

در بهشت باز شه و ما دو تا ......

این  سم قاتلیه که ما شیفته شیم _ چیزی که بتونه من یکی رو بکشه موهاشه _  با پوست تیره  یه چیزی ما بین سبزه و یه رنگ گم.  یه رنگی که ما این روزا دنبال  یه کلمه براش می گردیم  با ذهن پیر و دستای چروکمون . ولی خیلی گریز پاتر و سر به هواتر از اونیه که پا بده روش اسمی بذاریم  حالا تو بگو یه کلمه . این قدر ترکه ایه که هر آن می ترسیم با یکی نسیم  مث ساقه ی تازه  و ترد علفی  بشکنه . صمد نیم خیز میشه که علف ترد نشکنه  صمد میگه : خدایا

میگم : بشین  

 صمد میگه : کاش بچه می کردیم

 من میگم : کجا؟

  صمد همه چی از یادش میره میگه :  یه ماهی تو سرمه 

 میگم : بیشتر سعی کن

 و به دستخطی از دوره قاجار فکر می کنم و یه کاش بزرگ  میاد تو کله م .

تو پارک عالم  به دو تا پیاده رو یه کف دست چمن؛ چن تا درخت غبار گرفته ی بی رویا .  یه انفجار گنجشک یه صدای اذون و یه قار قار دربدر تقلیل پیدا می کنه

صمد میگه : کمه

من میگم : خیلی

یکی دو تا از انگشتای دختره _ این انگشت  و این انگشت و این یکی جوهریه _  دختره به اون یکی دختره که باشه یا نباشه مهم نیست میگه : جوهر دیوونه م میکنه  اون سیا .

 بعد دختره یه چیز خیالی رو میگیره بین انگشتای جوهریش و یه چیزایی خیالی رو میریزه رو یه کف دست کاغذ خیالی . کاغذه خیلیم خیالی نیست  یه پرده ی رقیق از هواست . این شتاب رو که به هوا میده  لباش تکون تکون میخورن  انگار میگه : اینجوری اینجوری  هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری اینجوری یه غنچه تا گل یه گل تا غنچه باشه

دختره به دوستش میگه: یه شیوه ی دیگه بیایم .

ما لبهامونو با نوک زبون خیس می کنیم دندون نیشمونو با نوک زبونمون لمس می کنیم یه کلمه ای تو دهن می چرخونیم که کسی از پیچ و تابش ؛ مزه ش ؛ یا تبارش چیزی نمی دونه و منتظر اون لحظه ی آخر میشیم  صمد میگه : گمونم وقتشه

 من میگم : ممممم

دختره انگار چیز تازه ای یادش اومده باشه  با یه نیم دور یا نیم دایره سرعتشو میاره  رو این  حرکت کند . به دوستش میگه : واقعا وقتشه ؟

دوستش میگه : هومممم

و شیوه ی دیگه میاد .

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:10 توسط ماه گیر پیر |

ما رو به صف می کردن و به هر کدوممون یه "رویای گلگون کفن" می دادن .بعد مث یه رودخونه ی  داغون می فرستادنمون کلاسامون.  باید قوز کرده و ناشکیبا می رفتیم می شستیم پشت نیمکتامون . یعد یه   آقاهه می اومد. آقاهه  یه ریش بزی  یه عینک پنسی  و یه صادق هدایت مستعمل تو کیف  داشت  می گفت : دوره ی آخر زمون شده   دیگه به ته خط رسیدیم بهتون قول می دم  .بعد می گفت : دیشب خواب دیدم تو یه میدون مین ام _ دقیقا برای هزارمین بار _  نمی دونم چه جوری  سرمو انداخته بودم پایین  افتاده بودم بین اونهمه مین ؟ منصفانه نبود باید  از خواب بیدار می شدم  باید کسی از خواب بیدارم می کرد  باید گربه ای دزدی  همسایه ای زرتی صدا می داد که من از خواب پاشم  ولی همچو  اتفاقی نیفتاد  گفتم :خب ممکنه فردا شب  یه همچو اتفاقی بیفته بالاخره راه یه بابایی به اینجا می افته  بعد نشستم تو یه کف دست زمین بی مین . حس می کردم از اقصای خاک یه مین مث یه قارچ بی شرف  راهشو گم می کنه  از دل خاک  راشو باز می کنه  می شینه زیر من و بوووومببببب  برا همین زود کونمو از رو خاک بلن می کردم  تا چیبزی بوووومببب نشه  بره هوا  اما همین که بلند می شدم از ترس؛  مینه می رفت یه گوشه ی دیگه از جهان.  دوباره که می شستم مینه از اقصای جهان شروع می کرد به رشد قارچیش و  راه می افتاد سمت نشیمنگاه من. اما دوباره که   بلن می شدم مین  راشو می گفت به یه گوشه ی دیگه از جهان . تصمیم گرفتم بشینم هرچه بادا باد.  دیگه خبری از قارچه نشد.  شب اول گذشت نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . شب دوم  نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی.  شب سوم  نه گربه ای نه همسایه نه دزدی.  شب چارم  نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . شب پنجم نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . شب های بعد نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی .  نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی. نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی .نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی. نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی .  نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی . نه گربه ای نه همسایه ای نه دزدی .............. هزار شب گذشت و خبری نشد .من مجبور شدم  که یه معبر بزنم " یه معبر بزنم " رو قبلا تو یه فیلم دیده بودم. دست بردم به کمرم که فی المثل خنجرمو بکشم بیرون بکنم تو تن خاک   بفهمم یه مین  تو تن خاک هست. مث یه مین یاب  بی بدیل  با خنجرم  مین و بکشم بیرون  آروم بذارم کناری و بهش بگم : تو رو خدا .  بعد دیدم چن نفر دیگه از راه رسیدن من  دستمو پس کشیدم از کمرم . بعضیا گفتن از کجا معلوم تهی باشه  مگه عاقبت تو یه کف دست خاک نمی خوابیم ؟ من گفتم نه . اونایی که شجاع تر بودن گفتن می مونیم  کسایی که بزدل بودن گفتن می ریم کسایی که بزدل بودن فقط من بودم  دست بردم به کمرم و خنجرمو کشیدم بیرون  خنجرمو فرو کردم تو تن خاک  یه چیزی تو تن خاک می گفت : گوپ گوپ  گوپ گوپ  با نوک جبار خنجرم  مین و  کشیدم  بیرون  آروم گذاشتمش کناری و بهش گفتم : تو رو خدا  وقتی میگفتم تورو خدا  دور لبام یه چین مزخرف می خورد  چشام تو تر می رفت و شکل احمقانه ی امید پدیدار می شد  بعد مین بعدی  بعد مین بعدی  بعد مین بعدی بعد مین بعدی  گفتم : یه لحظه دست نگه دار بینم  من کی یاد گرفتم  تن خاک رو بجورم و مین بکشم بیرون  این خنجر از کجا اومده ؟ فهمیدم باید در گاله رو ببندم و فقط تن خاک رو مور مور کنم و مین بکشم بیرون  همین  سالها از اونای شجاع دور شدم  می دونستم بچه کردن  با شجاعت زنده ن  می دون از اینجا تا اونجا بیشتر نمی تونن برن باید گوله شن وقتی می خوابن  تو قبر یه مین بشاشن  تو صورت هم بخندن  گریه کنن  می دونستم خوشبختن  ولی من فرار می کردم .به مین های موذی رسیدم و آب زیر کاه .تا حالا یه ماهی از دستتون لیز خورده  شما یه ماهی رو با هزار بدبختی با متوسل شدن به مقدسات به اماکن مذهبی  به چنگ میاری  که دو بند انگشت زیر آب داره یه رقص میاره تو اون انحنای دوم کمرش . میگیری ماهیه رو  چشات پر اشک میشه  یه لبخند بالبالبال زنان میاد میشنه گوشه لبت دیدین ؟

_ نه

یه چیز لیز چی ؟

_ نه

آقاهه با التماس چشم می دوخت به دهنمون 

_ نه

اون ماهیه  رو به چنگ آوردین لبخنده اومده چشا پر اشک شده  ولی ماهیه یه دفه از دستت لیز میخوره اون لبخند بالبالبالزن ویران میشه  چشات برهوت.  این مینها همون ماهیا بودن.  خنجر یه اشاره میومد میگرفت به پرشون اما تا میخواست از خاک بکشتشون بیرون  لیز می خوردن و جم میخوردی قشنگ ؛ تیکه تیکه تیکه می شدی . میخواستم برگردم  بچه کنم  تو یه کف دست خاک عاشق شم  برینم  بخندم بگریم  ولی ..... ادامه می دادم  با شیوه ی فتان  با کوچه زدنهای بی حاصل  با شیوه های خواب و مکر در چشم  مین هارو می کشیدم از تن خاک بیرون و بعد مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . مین های بعدی  و مین های بعدی . ............................................ زنگ می خورد و می دونستیم که همین روزا اون اتفاقه می افته  هنوز هم اون خون تازه ست 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:43 توسط ماه گیر پیر |

ببین ادای آدمهایی رو در نیار که چون خایه شو ندارن از صلح حرف می زنن . آدمایی که اگه یه جو قدرت داشته باشن  دهن هر چی من و تو و اون و هرکسی دیگه ست   رو دوبانده آسفالت می کنن . حتا از آدمهایی که خایه شو دارن و از صلح حرف می زنن حالم به هم میخوره  اینام لابد یه خایه شون کمه . باید تفنگ بد مصبتو آویزون کنی گل شونه هات و بیفتی تو کوه و کمر؛ تو جنگلای" چالاپ چلوپ و گل"  باید ساعتها ؛ ساعتها زیر یه بارون بی وقفه  بکوبی و بکوبی ببینی عاقبت سر از کجا در میاری؟  شاید رسیدی به یه شهر؛ مهم نیست مال مملکت خودته یا یه هندسه ی غریبه.  مهم اینه که  اون شهر رو به چنگ بیاری.  نه برای صلح و آزادی؛ برای آتیش زدن و غارت کردن و تجاوز . تو اون هرکی هرکی و خر تو خر؛ کی به کیه؟  می تونی مثلا یکی از اهالی اون شهر شی و وقتی نظام نوین مستقر شد تو بشی یکی از اعضای کارکشته ی شبکه ی زیر زمینی مقاومت . نه بخاطر صلح و آزادی اشتباه نکن  بخاطر هیجانش . حتا می تونی دستگیر شی . بعد به دوستات نارو بزنی .به همه شون خیانت کنی. اسم تک تکشونو با تلفظ صحیح و امروزینش به زبون بیاری؛ تا بابای همه شونو بیارن جلو چشاشون. بعد تو بشی یه مزدور آدم فروش؛ بشی آدم خودشون؛  بعد دو پله یکی ترقی کنی و یه روز ببینی تو یه لباسی هستی که خیلی ستاره و خیلی مدال بهش آویزونه.بعد ببینی این لباس رو همون روز اول می تونستی داشته باشی همون روزی که به این شهر کوفتی  حمله کردین و تو به سرت زد یه شهروند مظلوم و البته  مقاوم باشی.  لباسه دلتو بزنه. یه دو جین آدمو دنبال خودت  بکشونی که برین یه جای دیگه؛ یه شهر دیگه؛  بگی:  بچه ها  اینجا دیگه اونجوریا شراب نیست نه ؟ همه بگن : هی پسر دست گذاشتی رو نقطه ی حساس بزن بریم  .

بازم بکوبین و تو یه رشته ی نفله ی رود مانند راه بیفتین طرف یه شهری که بخوره به تورتون.  یه شهری  که خدایا ؛ وقتی از این بلندی نیگاش می کنی دلت ضعف میره. یه شهری که مث یه دوشیزه ی سبک سر تو ساحل حموم آفتاب گرفته  با این همه منظره های هوش ربا . با زبونت دندونای آسیاتو لمس کنی  بشمریشون   بچرخونی تو کامت به کلمه ی "حمله" روزها و شبها فکر کنی .علف زیر پاتون سبز شه. بعد خیلی قشنگ  بدون هیچ حشو ملیح و قبیحی با ایجاز کامل بگی " حمله "  بعدش دیگه معلومه چی از این دوشیزه ی سبک سر تکیه داده به آبی دریا میمونه .یکی دو روز با این دوشیزه بازی بازی بکنی حوصله تو سر ببره  به سرت بزنه خداشی  .به احترامت معابد بنا شن قد بکشن  دنیا یه مکان مذهبی شه که فقط و فقط از تو بگه  اینم دلتو بزنه  بگی هی بچه ها وقتش نیست ؟ یه چن تایی مخالفت کنن . یه چن تا بابایی که  دندونشون به یه گرهی گیر کرده . بهشون بگی: اون دندونه رو بکن بنداز دور ولی اونا بگن: نه  شما برین ما نه.  یه صف بخوای درست شه یه چن تا سایه ی تا خورده ی دندون به یه گره گیر کرده رو با یه صف گلوله بفرستی  بر بال ملائکه به بهشت و شهر و ترک کنی و بازم بکوبین و برین جلو.

 تو یه بادیه گیر بیفتین نه آب باشه نه نون باشه نه هیچ باشه  فقط شن و شن و شن وشن و آفتاب و آفتاب و آفتاب و آفتاب  و دور و دور و دور و دور باشه . قاطراتون.  درشکه هاتون . سربازاتون. یکی پس از دیگری مث دندونای  یکی در میون یه پیری  تو راه بیفتن و راه به دهی نبرین . بعد سر از کوههای دربدر یه مملکت غریب دربیارین برسین به ایم کف دست آب ن چش سربازای جون به عزراییل نداده وقتی به این برکه میفته قیامتی به پا میشه. بعضیا تا میان سیراب شن خون محاسن عزیزشونو خضاب کرده. بعضیا  بعد از اینگه هول هولکی دو قلپ از گلوشون پایین رفت با خیال راحت سرشون میذارن و میمیرن. بعضیام تا اینجاشون میخورن و میگن: خب شروع کنیم ؟

 این شهر جدیدی که ما حتا نمی تونیم اسمشو تلفظ کنیم  سرش دعواست  یه باباهایی قبل از ما سر رسیدن و شهر و تو مشت گرفتن با خیال راحت به قتل و تجاوز غارت مشغولن.  اساسی حالمون گرفته میشه بعد میفهمیم تو این کوههای  مث  قافله های شترهای صد کوهان  یه گروه آزادیخواه با نیروهای متجاوز می جنگن  ما به اونا می پیوندیم _ بازم بهت میگم نه بخاطر صلح و آزادی فوقش بخاطر هیجان وگرنه ما با اون باباهایی که الان شهر تو مشتشونه  فقط از نظر قیافه سن و لباس و البته زبان  فرق داریم  شیر فهم ؟ _  اونا دست دوستی به سمت ما دراز می کنن.  درسته از هندسه افتادیم ولی چند روز بگذره باز همون باباهایی میشیم که بودیم . آزادیخواهها  شپشهامونو می کشن.  بهمون صابون میدن و شبها زن.  صدای سازهاشون شبها چند گام از کوهها بلند تر میشه  رنگای عجیبی هستن بین سیاه و یه سفیدی رقت بار.  باید خیلی بهشون فکر کرد ولی ما تازه از چنگال بیابون  گریختیم خسته ایم و باید بخوابیم شاید فردا بهشون فکر کردیم شاید .

از صبح کله ی سحر فردا با یه نقشه ی مچاله شده تو دست به سمت شهر که از قضا پایتخت از آب در میاد  حمله می کنین هم خودتون غافلگیر شدین هم دشمن  ولی خب شما چون چند دقیقه از اونا زودتر بیدارشدین میشین پیروز این معرکه. چن تا از سربازاتون کشته میشن  عمرشون به قتل و غارت و تجاوز قد نمی ده  اونا یه مرتبه وسط میدان اصلی شهر از برنز علم میشن و میشن قهرمانهای ابدی این کشور تازه پا گرفته.  بخاطر دوستاتون هم که شده قید این شهر و میزنین و میفتین تو مسیر یه شهر دیگه . طاعون؛  طوفان . حمله ی پشه های آدمخوار ؛ عرق شتر نجاستخوار  بهتون حمله می کنن  میگین : جاکشا ما باید حمله کنیم نه شماها بعد بهشون حمله کنین نیزه ی بلند تفنگهاتونو تو گرن طاعون فرو می کنین یه جیغ  زننده از گلوی کوفتیش بلند میشه بعد جان به جان افرین تسلیم می کنه بعد نوبت طوفان  و پشه هاست  تلی از رشته های پنبه شده ی طوفان؛ جسد لخته شده ی پشه ها روی زمین میریزه  از این همه  بگذرین و به شهر بعد فکر کنین ولی شهری دیگه تو کار نباشه  سالها ساعتها دقیقه ها ثانیه ها رو مث باد هدر بدین و تخمتونم نباشه و با یه امید خستگی نا پذیر دنبال یه شهر کوفتی بگردین که به چنگش بیارین خونه هاشو سر مردم خراب کنین بزنین ببرین پرده هارو بدرین و ...... ولی  خبری از اون شهر نشه  یه صبح غمگین یا یه ظهر غمگین یا یه هر وقت غمگین امیدتون به یاس بدل شه  تفنگا از دستتون بیفته رو زمین تفتیده . های های گریه کنین  بفهمین شماها هم یه همچو چیزی یادتون مونده . بعد برین تو نخ اون شهری که می تونستین فتح کنین.  با اون برجهای بلند. با اون پیاده رو فرش شده از سنگ های چقدر گرانبها . اتوبانهای  چقدر زیبا. از بالا از تو یه هلیکوپتر  وقتی شهر رو نگاه می کنی از این هندسه به هیجان بیای از این همه شور؛ تحرک ؛سر زندگی؛  از دیدن تقویم؛ سر شار از رعشه ای جنسی شی که :اوه خدایا اینجا دیگه کجاست؟  بعد از تو خیال بیاین بیرون  دستاتونو سایه بان چشماتون کنین شاید سواد این شهر رو دیدین ولی تا چشم کار میکنه هیچ و پوچه  دوباره برگردین به  کله هاتون. برین تو نخ اون شهر. دوباره اون سر و صداها از جمجمه تون بلن شن.  بعد دست ببرین به اسلحه هاتون و به کله های هم حمله کنین .

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:54 توسط ماه گیر پیر |

گرم های در مغز استخوان

بادیه ها

آفتاب خرمای بم

حوری سرشت و پر شیر

از این خرده ریزها مینیاتوری نمی توان ساخت

از خارهای مغیلان و

لخته های جگر

و پاهای آبله

می خواستم نام تورا بر این رملها بنویسم

بر این شنهای روان

اما نام تورا باد می برد می گذاشت در دهانهای بسیار دور از من

دهانهایی که من سراغی از آنها نداشتم

زیر ردیف بی رحم دندانهای یکدست سفید

در کله های سنگی هم تکرار نمی شدی

شن بر شن سوار نمی شود

رمل بر رمل

تا من

ابولهولی بر آورم

نگاهش کنم

نگاهش کنم

نگاهش کنم

ابولهولی که خورشید بر شانه ی راستش فرود می آید

ماه بر شانه ی دیگرش .

ابولهولی که حتا قبله

حتا

تو

 

انگشت خیس می کنم

نام تورا بر هوا می نویسم

بر هوا

بر این الیاف رشته رشته ی بی هم در تنیده

کاش در خرما می زیستم

در این شیرینی پهناور

بی حتا دور دست

بی حتا کرانه ای برای یک دم ساحلی را  از فراز عرشه ای دیدن

از این صدا دورم کنید

از

" خشکی  یه جزیره می بینم "

این صدا را بکشید پایین

جزیره را انکار کنید

بگذارید

بر موجهای لایه بر لایه

سوار باشیم

حتا بر جاده ای که از کام نهنگان  میگذرد

ازروی  دندانهای بسیار سای کوسه ها

و برویم

فقط برویم

فقط

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:15 توسط ماه گیر پیر |

بند کفشاتو محکم ببندی و بیفتی توی  جاده ای که یه خطه . یه خط  ؛ خطی که تا آخر دنیا میره  خطی که تا چشم کار می کنه فقط دوره و دور از دسته ؛فقط دور . خطی که میره تا اون ته .تا اون ته ته ته ته .یه بارون کم پشت هم شونه به شونه ی تو راه بیفته  . از غروبای گل درشت کارت پستالها بگذری از سگهای بی قلاده  از کتابها فراری  بگذری از بادیه های بی بازگشت از دنده های بی هندسه ی قطارها ی شتر؛ با ساربانان  " خدایا تا کی خدایا تا دور " از خارهای مغیلان از  لخته لخته های جگر از هجران   از دامچاله های دریایی بگذری ازگردنه های صعب العبور با مهی غلیظ که مث ببرهای بی رها و دربند بو کشان دوره ت می کنن و یه چیزی از جونت می خوان که نمی دونی چیه  که بعدها در فرسخهای بعد در فرسخهای  بعید و دور از ذهن  می فهمی که خون بوده  . از جنگهای جهانی؛ محلی؛ بومی  ؛دوستانه ؛ باری به هر جهت . جان سالم در ببری از تروریستی با این کیلو تی ان تی از از دستهای  بی فرداش  ازهندسه ی غایبش بگذری .از شدائد . از لبخندهای یک ردیف یک دست دندانهایی بی هیچ نقص . از جبینهای گشاده واز جبینهای پر چین و چروک  از داس سپهر سرنگون بگذری از موهبتها ؛از باده های گلگون از صدای سفالهای  بی دین و  رودخانه ای که حرام از رگها میگذره . از لالالالالالایی رودها و تحریرهای بی وقفه ی اون پرنده ی نایاب  . دهانهای عو عو  و پوکهای بی حاصل و پشت سر بذاری  حتا از کلمه ها حتا از کلمه ها بگذری   به اون سفید بی کرانه برسی اون از سفید تنها سفید پر . اون  فضای  بی از دست ؛بی ازچشم  از " این " هم بگذری  بگذری. از حجمهای نگون بخت . خوشحالها و بدحالها . اینجا کفشای کتونی بارون همرات پاره شه از راه بمونه  و تو همونجور بکوبی و پیش بری .برسی به" چی :. به" یعنی "   بگذری از این دو قلم  از جمجمه های آشیانه ی مارها . از اون ناله ی نخستین بگذری  از تبار تاریک انسان از اون اولین غم از اون اولین شادی از اون اولین برق دندونا و قطره مروارید لغزان از چشم بگذری  این خط و بگیری و بری  بری بری بری بری بری بری بری بکوبی و بری بکوبی و بری بری و بکوبی بکوبی و بری بری و بکوبی بکوبی بکوبی بکوبی بکوبی بکوبی بری بری بری بری بری بری بری بری بری بری بری  تا برسی  به اون  نه این نه اون نه چی نه یعنی  برسی به

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:53 توسط ماه گیر پیر |