https://negahpub.com/shop/poetry/persian-new-poetry/%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A8%DB%8C%DA%AF%DB%8C/
لینک خرید اینترنتی کتاب جدید من
#از_اندوهی_به_اندوهی_دیگر
این کتاب را می توانید از سایت نگاه تهیه کنید
تا دردهایِ کهنه ام از سر بیفتد
تا جنگ هفتاد و دوملت ور بیفتد
من را بغل کن باز هم من را بغل کن
تا اتفاقی دیگر و بهتر بیفتد
من را بغل کن تا مگر این مردِ عاشق
کمتر به قصد کشت با خود در بیفتد
تا چشمهای ِکاملِ ماه از فراسو
بر رودهای نازک و لاغر بیفتد
تو رعشه یِ گرمِ طلا در معدنی دور
تو گندمی تا بخت ما در زربیفتد
بي واهمه ناخن بكش برخاك ، برخون
بر پوستم تا رد ده خنجر بيفتد
خود را به من تسلیم کن تا کشف دیگر
تا اتفاقی تازه در بستر بیفتد
مجموعه غزل " مصر و شكر " حسين شكربيگي
#حسین_شکربیگی
https://telegram.me/shekarbaygi
من گردنش را گردنش را گردنش را
لاقیدیاتِ دکمه یِ پیراهنش را
پهلو به باران می زنم وقتی که گیسوش ....
پهلو به الکل می زنم وقتی تنش را ....
من قسمت تاریکِ ماهم عاشقی که
در ابرها گم کرده نیم روشنش را
با او نه فتحی و نه امید فتوحیست
جنگاوری که دوست دارد دشمنش را
مانند کوهی خسته ام از برف ، سنگین
بر خود فرود آورده کوه بهمنش را
خدا وکیلی اینقدر زیبایی
دیگر زیاده روی ست
آن هم در شهرستانی
دور افتاده
بغل گوش چند جنایتکار چچنی اسلاو وَ یا بریتانیایی
دیگر زیاده روی ست
این که بخواهی روزی سر از روی جلد مجله ی تایم در بیاوری
وقتی من از این همه اتوبوسی که می روند کمی دور تر از اینجا می ترسم
می ترسم از اینکه یک ستاره شوی
که دیگر حتا با انگشت نشود نشان ات داد
که من بپیچم در یکی از انحناهای خط کوفی
که یادی از تو کرده باشم
و با لبی از نستعلیق
تورا بوسیده باشم
نه چشم های تو باید این قدر آبی باشد
نه سینه ی من اینقدر باید از نمک سنگین
نه جوری که من دیگر به ندرت به یادت بیاورم
و تو
در پاسخ به دوربین ها
سیب را بی خیال شوی
و بگویی گندم
و عراق برای همیشه در دست شورشیان بماند
لامپی
چند میله از یک زندان را روشن کرده
لامپی
کمی از لب های تورا
روشن کرده
ولی می خندی یا گریه می کنی روشن نیست
هیچ لامپی
چاهی که در خودش افتاده را نمی تواند روشن کند
خنده ی تو دروغیست
که در سرم می چرخد
و چراغهای بسیاری را در سرم
در خونم
و در کتفم خاموش می کند
در این شب پاییزی
ستاره ای که به چشم بیاید
و دندانگیر باشد
به چشم نمی آید
در این شب پاییزی
لامپی
قسمتی از تیغه ی چاقویی که در سینه ام فرو رفته را روشن کرده
هنوز
چاقو
سوالی ست
در جیب های دنیا
و هیچ لامپی
هیچ سوالی را
در جهان روشن نمی کند
آیینه تری ، گرم تری ، ماه تری بود
وقتی که دلم کافرِ گمراه تری بود
در تارترین مرحله ی زلف تو گم شد
آن دلْ دلِ دیوانه یِ آگاه تری بود
از دوزخ و فردوس سزاوار کدامم؟
سیبی که تویی
میوه ی دلخواه تری بود
گفتم که تن آباد تر از ماه شوم آه
عشق آفت ویران کنِ تن کاه تری بود
دل از سر دیوار زمان رفت به آن سو
دیوار زمان مانع کوتاه تری بود
دنیا هنرش گرگ وزانی ست عزیزم
آهو بره ام فصل شبانیست عزیزم
که عشق
تونلیست
که رزمندگان مقاومت حفر کرده اند
تا از آن
به اسراییل برسند
تونلیست که می رسد
به مصر
به رودی که نیل نام دارد
و نیل نام کوچک کسی ست که من دوستش دارم
تونلیست که می رسد به کوچه های شام
بعد از اینکه توانستم ببوسمت
مثل جاده ی ابریشم
که می رسد به رویاهای تازه
و پارچه های شاداب تاجری
که تو در آنها
زنی هستی
که به چال چانه
و خال سبزی بر لب بالاییت
مغروری
که عشق
تونلیست که اسراییل می خواهد کورش کند
آواره اش کند
مثل مجسمه های بودا
که در بامیان
به نیروانا رسیدند
تونلیست
که می سرد به چاههای مهر و موم نفت
به چشمه هایی
که هنوز
از مادر نزاییده اند
تونلیست که می رسد به تهرانی کلاسیک
به مجلات مصور سال چهل شمسی
به کافه ای که در آن ادبیات جدید پا می گرفت
به قصه ای که در آن
ماه کامل
قریش
یثرب
و زنی
با قدی متجاوز از ۱۸۰
قصد کرده
امشب ماه را بگذارد کامل باشد
با لبخند
و سرمه ای که کشیده
شن ها را جابجا می کند
تونلیست
که می رسد به آب
می رسد به سایه ای
از درختی
در واحه ای
در رمانی
تونلیست که از تو شروع می شود
و می رسد به تو
پروانه ای از گلی بر می خیزد و دوباره می نشیند
تا طوفانی در جهان شکل بگیرد
دنیا را به هم بریزد
و بلافاصله فراموش شود